زندگی پشت دیواربزرگ...
سلام خوش آمدید.من ماندانا هستم ساکن چین.در اینجا از خودم، پسرم،چین و مردمانش و هر مطلبی که بنظرم زیبا و جالب باشد خواهم نوشت.
نويسندگان
لینک دوستان

جمعه 25/1/1391ساعت 6:45 صبح :

سورن :مامان مامان بیدار شو دیر شده الان همه میرن ...

من :هنوز زوده یک کمه دیگه بخوابخواب

سورن :نه دیر میرسم بچه ها و لائوشی (معلم ) میگن سورن تنبله 

ساعت 7:

جیش،مسواک،صبحانه،لباس پوشیدن

ساعت 7:30:

ایستگاه اتوبوس (تا مهد 8-10 دقیقه بیشتر نیست )

سورن دائم چشمش به ساعت دیجتالی اتوبوسیول مامان دیر نشده اگه ترافیک باشه چکار کنیم میخوای ایستگاه بعد پیاده شیم و بقیه راه رو بدویم من قویم می تونم تند بدوم از اتوبوس هم جلو می زنم

ساعت 7:40:پیاده شدن از اتوبوس

ساعت 7:45 رسیدن به مهد

سورن:چقد زود اومدیم همش تقصیر توئه مامان،دیشب بهم گفتی زود بخوام الان زود رسیدیم

من متفکر متفکر

ساعت 4 هم برگشتند . همه ی مامان و بابا ها ایستاده بودند تا بچه از اتوبوس پیاده بشن . اولین گروه که از پله های اتوبوس پایین اومدند مامان و باباهاشون شروع کردن به دست و سوت زدن و فیلم می گرفتن انگار بچه هاشون از فتح اورست برگشته بودن. سورن هم ،خسته دستی برام تکون داد و با بچه وارد سالن شد . در سالن رو بستند و والدین توی حیاط ایستاده بودند و مدیر شروع به صحبت کرد که کجا رفتیم و چی خوردیم و ...و در این زمان معلمها بچه ها رو مرتب کردن ، دست و صورتشون رو شسته بودن...

ساعت 5 توی خونه:

من:سورن مامان تعریف کن کجا رفتین خوش گذشت...؟

سورن: مامان مگه خودت بچه بودی اردو نرفتی؟

من:چرا خیلی هم خوش میگذشت

سورن:خوب اردوی من هم مثل همون بوده

منتعجب

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ماندانا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان