زندگی پشت دیواربزرگ...
سلام خوش آمدید.من ماندانا هستم ساکن چین.در اینجا از خودم، پسرم،چین و مردمانش و هر مطلبی که بنظرم زیبا و جالب باشد خواهم نوشت.
نويسندگان
لینک دوستان

 

مادرم،چقدر عجیبه سرگذشت و سرگذشت

به من اسیر غربت،نمی دونی چی گذشت

شب درد و شب درد و شب درد

وای از این روز و شبای هرزه گر

رو تنم گرد و غبار خستگی

تو صدام، صدای دلشکستگی

مادر،از سفر می یام

من همون مسافرم که اسیر جاده هام

حالم اصلا خوب نیست .فشارم پایینه و هر وقت فشارم پایین باشه سر درد شدید می گیرم .

مامانم تماس گرفت تا صدام رو شنید فهمید حالم خوب نیست اما من انکار کردم .

من اصلا توی این مدت چند سال از غربت و دلتنگی هام برای مامان و بابام نگفتم هر زمان هم که خودم یا پسرم و همسرم اگر خدای نکرده مریض بودیم یا مشکلی داشتیم بازهم هیچی نگفتم برای اونها همون غصه دوریم بسه.

خیلی وقتا مامانم می پرسه تو دلت برای ما هم تنگ میشه ؟و من همیشه می خندم نیشخنداما مطمئنم مامانم از توی نگاهم و یا حتی زمانی که با خنده و شوخی ازش خداحافظی می کنم تمام دلتنگی هام می بینه بی آنکه من حرفی بزنم

 

[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ماندانا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان