زندگی پشت دیواربزرگ...
سلام خوش آمدید.من ماندانا هستم ساکن چین.در اینجا از خودم، پسرم،چین و مردمانش و هر مطلبی که بنظرم زیبا و جالب باشد خواهم نوشت.
نويسندگان
لینک دوستان

سلام.روز معلم هم با تاخیر بر همه ی معلم های عزیزمبارک البته دیروز روز کارگر هم بود این روز هم بر تمامی کارگران زحمت کش مبارک.

اینجا دیروز به مناسبت روز کارگر تعطیل بود و چون دوشنبه بین دو تعطیلی بود ملت شنبه رو سر کار و مدرسه و...رفتند بجاش دوشنبه رو تعطیل بودند سورنا هم سه روز تعطیل بود یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه.

کلی برای خودش برنامه ریزی کرده بود و دائم روزها رو می شمرد فکر می کرد اگه حسابش از دستش در بره من سرش رو کلاه میزارم و می برمش مهد.من و همسرم در این سه روز بارها به روح و روان کسی که مهد رو اختراع کرده بود درود وسلام فرستادیم. سورن که خانه است عملا من کاری جز انجام خرده فرمایشات ایشان ندارم و از همه بدتر با صدای بلند فیلم می بیند و کسی هم حق نداره از جلوی تلویزیون رد بشه تا بقول خودش همه ی فیلم رو بتونه ببینه.بعد از ظهر ها هم یک بطری آب می کرد و می رفت توی محوطه ساختمان تا درخت ها رو آب بده شاید بیست بار رفت و آمد وبطریش رو آب می کرد هر چی هم می گفتم پسرم مسئولش خودش درختها رو آب میده می گفت:نه مامان اینقدر تشنه بودند تا بهشون آب میدادم اینقدر تند آبا رو می خوردند کاری کرده بود که فکر می کنم تمام مجتمع به عقل سورن شک کرده بودند.

یکشنبه یکی از دوستای چینی مون دعوتمون کرده بود البته ما با این خانواده زیاد رفت و آمد داریم اما هیچ وقت خونه شون نمی رفتیم همیشه ما رو رستوران دعوت می کردند یا قرار میزاشتیم با هم بیرون می رفتیم اما یکشنبه قراربود بریم خونشون و از اونجا که سورن خیلی دوست شون داره خیلی خوشحال بود و همش می گفت مامان خونه شون چه شکلیه ؟امروز باز بهم چی میده؟(چینی ها خیلی بچه ها رو دوست دارند مخصوصا اگه خودشون بچه نداشته باشند و معمولا اگر جایی میرند که صاحب خونه بچه داشته باشه حتما براش یک کادویی،خوراکی ،چیزی می برند و سورنا هم خیلی بد عادت شده هر کی میاد خونه مون توقع داره براش یک چیزی بیاره ).

وقتی رفتیم توی خونه آنقدر بهم ریخته و نامرتب بود که آدم شاخ در میاورد البته چینی ها خونه های نا مرتبی دارند اما این یکی دیگه شاهکار بود . می رفت و میومد می گفت امروز نخوابیدم داشتم خونه رو مرتب می کردم و شوهرش هم نگاه قدر شناسانه ای به همسرش می کرد.اینقدر دوست داشتم از خونه شون عکس می گرفتم . خدا رو شکر برای شام رفتیم بیرون نیشخند

توی راه برگشت،سورن:مامان دیدی چقدر نا مرتب بودند من خیلی مواظب بودم پام به وسایل وسط اتاق شون گیر نکنه اگه اونا می ریخت ما نمی تونستیم از خونه شون بیرون بیام باید مرد عنکبوتی میومد نجات مون میداد.

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ماندانا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان