زندگی پشت دیواربزرگ...
سلام خوش آمدید.من ماندانا هستم ساکن چین.در اینجا از خودم، پسرم،چین و مردمانش و هر مطلبی که بنظرم زیبا و جالب باشد خواهم نوشت.
نويسندگان
لینک دوستان

سلام وقت تون بخیرقلب

 

 


دوشنبه: از اونجایی که سورن مدتیه هوس شنا کرده بود اما بچم شنا بلد نیست قرار شد برای آموزش شنا ثبت نامش کنیماز صبح زود بیدار شده بود و من و باباش رو صدا می کرد بیدار شین دیر شده(سورن عادت کرده صبحا زود از خواب پا میشه و این برای یک روز تعطیل که آدم دلش میخاد تا ظهر بخوابه خیلی بدهعصبانی)یکی هم نبود بهش بگه این موقعه صبح کله و پاچه ای هم باز نیست چه برسه به استخر

همسرم تماس گرفت و گفتند 12 به بعد برای ثبت نام بیاین.وقتی رسیدم من واقعا منصرف شدم بس که راهش دور بود و شروع کردم به گول زدن سورنشیطان(چون همسرم خیلی گرفتاره و سرش شلوغه من باید سورن رو ببرم )گفتم :سورن بیا امروز رو برو یک کم آب بازی بکن ما میخایم بریم ایران کلاست نصفه می مونه رفتیم ایران مثل پارسال با بابایی و دایی برو شنا و....اما سورن اصلا گوش نمی داد چه برسه که قبول کنه .از فردا هم کلاسش شروع میشه خودم هم دوست داشتم برم کلاس گفتم من که این مسیر رو میخام برم حداقل خودمم هم استفاده کنم که متاسفانه مربی اش مردهعینک

سه شنبه : به سورن قول داده بودیم بریمش سینما .من همسر بهم تعارف می کردیم تو ببرش نه تو ببرش بالاخره توافق کردیم سه نفری بریم.من که فقط چیپس و هله و هوله خوردم همیشه چیپس خوردن توی سینما رو از فیلم دیدن بیشتر دوست دارمنیشخند آقای همسر هم چشم هاشو بسته تا شاید خوابش ببره.سورن هم عینکش رو برداشته بود و بدون عینک فیلم رو می دید(فیلمش چند بعدی بود)می گفت اینجوری بهتره

بیست دقیقه ازفیلم رفت آقای همسر گفت حوصلم سر رفت من می رم .آقای همسر که رفت گفتم اینقدر پول دادم خوب حالا یک کم تماشا کنم شاید خوب باشه اما اصلا قشنگ نبود سورن هم دیگه فیلم تماشا نمی کرد و برای خودش شعر می خوند .

من:سورن اومدیم سینما فیلم ببینی نه آواز بخونی؟

من و سورن هم نصفه های فیلم اومدیم بیرون اما هنوز هم دلم برای پولی که برای این فیلم دادیم می سوزهناراحت

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ماندانا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان