زندگی پشت دیواربزرگ...
سلام خوش آمدید.من ماندانا هستم ساکن چین.در اینجا از خودم، پسرم،چین و مردمانش و هر مطلبی که بنظرم زیبا و جالب باشد خواهم نوشت.
نويسندگان
لینک دوستان

سلام عیدتون مبارک

 


صبح چهار شنبه دوستم برای همیشه به ایران برگشت .از اونجا که تنها بود و چمدونهاش سنگین ،ما هم همراهش رفتیم فرودگاه تا همسرم توی جابجا کردن وسایلش کمکش کنه و من هم در آخرین لحظه ازش خداحافظی کنم  ساعت 8 اون رفت داخل گیت و ما هم اومدیم طرف ایستگاه تاکسی تا سورنا رو ببریم مهد.

هوا بارونی بود و آسمون خاکستری، خیلی دلگیر  سورنا تو خودش بود.

مامان ما چند روز دیگه می ریم ایران؟

من:50 روز دیگه
سورن: ای بابا من الان صد روزه ازت می پرسم میگی 50 روز هنوز یک روزش هم تموم نشده نگاه خاله چه زود روزاش تموم شد رفت ایران

بعد از ظهرش کیف پولم رو که کلید خونه و کارت  اتوبوس هم، توش بود با اجازه شما ازم زدند شاید هم گم کردم. موبایلم هم توی خونه جا گذاشته بودم یعنی نور علی نور شده بود نه کلید نه موبایل نه پول که بتونم با همسرم تماس بگیرم و بیاد من رو از این سرگردونی نجات بده و البته خیلی غصه ناک برای کیفم چون من اصلا کیف پول همراه خودم نمی برم و همیشه پولهام و کارتم و ... رو توی جیب شلوارم میذارم بالاخره به یکی از مغازه های نزدیک خونه مون گفتم کیفم رو زدن و از توی مغازه ش به همسرم زنگ زدم به من زنگ بزنو یک ساعتی رو  روی نیمکت محوطه ی ساختمون تشریف داشتم تا همسر جان تشریف آوردند عینک

شبش سورنا توی تخت هی ول می خورد رفتم ببینم چرا نمی خوابه دیدم داره گریه می کنه.

چی شده پسر مامان؟

سورن: الان خاله توی هواپیمایه ؟هنوز نرسیده ایران؟ من دلم برای ایران تنگ شده من خسته شدم از چینی حرف زدن دوست دارم فارسی حرف بزنم و ....

خودم هم گریه ام گرفته بود می دونستم سورنا دلش برای ایران تنگ شده اما نه اینقدر که شب توی تخت گریه کنه

یعنی کلا چهار شنبه ی خوشگلی بودنیشخند

پنج شنبه توی مهد برای سورن به مناسبت روز کودک چشن گرفته بودند و بچه ها و مربی ها برای خانواده ها برنامه اجرا کردند که عکس هاش رو میزارمیول

جمعه هم حالم خوب نبود و سر درد داشتم و تا شب خواب بودمخواب

شنبه بعداز ظهر با سورنا رفتیم تا کادوی روز پدر و مرد بخریم که چیزیکه می خواستم ،رو پیدا نکردم و دوباره یکشنبه رفتم خرید. سورنا اینقدر ذوق داشت و می گفت آخ جون تولد بابایه و هر چی من میگفتم روز پدر و از این حرفها فایده ای نداشت.  مثلا کلی هم کمک کرد در واقع من رو کچل کرد بالاخره شب کادوش رو به پدرش داد و هر چی من از صبح بهش گفته بودم بگو بابا جون روزت مبارک آخرش کار خودش رو کرد و گفت : ba ba zhu ni shengri kuaile ( بابا جو نی شن ری کو ای ل ) بابا تولدت مبارک爸爸 祝你 生日快乐

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ماندانا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان