مادر...

 

مادرم،چقدر عجیبه سرگذشت و سرگذشت

به من اسیر غربت،نمی دونی چی گذشت

شب درد و شب درد و شب درد

وای از این روز و شبای هرزه گر

رو تنم گرد و غبار خستگی

تو صدام، صدای دلشکستگی

مادر،از سفر می یام

من همون مسافرم که اسیر جاده هام

حالم اصلا خوب نیست .فشارم پایینه و هر وقت فشارم پایین باشه سر درد شدید می گیرم .

مامانم تماس گرفت تا صدام رو شنید فهمید حالم خوب نیست اما من انکار کردم .

من اصلا توی این مدت چند سال از غربت و دلتنگی هام برای مامان و بابام نگفتم هر زمان هم که خودم یا پسرم و همسرم اگر خدای نکرده مریض بودیم یا مشکلی داشتیم بازهم هیچی نگفتم برای اونها همون غصه دوریم بسه.

خیلی وقتا مامانم می پرسه تو دلت برای ما هم تنگ میشه ؟و من همیشه می خندم نیشخنداما مطمئنم مامانم از توی نگاهم و یا حتی زمانی که با خنده و شوخی ازش خداحافظی می کنم تمام دلتنگی هام می بینه بی آنکه من حرفی بزنم

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
هم نفس

دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یا کریم خانه میریزد! چه بخشنده خدای عاشقی دارم! که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم... دلم گرم است، میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم... برایت من خدا را آرزو دارم

نگارین(عروس دلشکسته)

سلام گلم خدا سایه مادرت رو از سرت کم نکنه مگه میشه مادرها متوجه نشن که تو دلت چه خبره؟

هم نفس

حتما گلم... من لینکت کردم عزیزم...

سیب کال

منم همینطوری ام.هی نمیگم بعد همش فک میکنن من از سنگم

تنها

امان از دل مادر.. کار خوبی میکنی عزیزم که چیزی نمیگی کاملا باهات هم عقیده ام که همون دلتنگی و دوری به اندازه کافی آزارشون میدهد انشالله بهتر بشی عزیزم

zarin

ما که هیچ وقت برا مامانامون بزرگ نمیشیم [نیشخند] کافیه یه نگاه بندازه تا ته حال و احوالتو میره[خنده]