شروع یک تجربه

سلامی چو بوی خوش آشنایی

 

دوشنبه 25/6/1386

ساعت چهار و نیم بعد از ظهر از شهرمان به مقصد دوحه پرواز داشتیم. توی فرودگاه آنقدر بغض داشتم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم برای منی که هیچ وقت از مامان و بابام جدا نشده بودم خیلی سخت بود مخصوصا که این چند ماه آخر هم چون همسرم نبود با اونها زندگی می کردم حالا با یک بچه یک ساله راهی غربت می شدم دلتنگی یک طرف و ترس از پا گذاشتن به محیط ناشناخته ای که هرچه هم ،همسرم از اون برایم حرف می زد اما من نمی تونستم ازش هیچ تصوری برای خودم درست کنم یک طرف...

مثل یک مجسمه یکجا ایستاده بودم و کسانی که برای بدرقه مان آمده بودند یکی یکی می آمدند تا با من خداحافظی کنند و من در مقابل آرزوهای خوبی که برایم می کردند سرم رو تکون می دادم چون اگر یک کلمه حرف می زدم اشکم سرازیر می شد نمی خواستم جلوی مامان و بابام گریه کنم...

بابام که برای خداحافظی جلو اومد چشمهام پر اشک شد ولی تا مامانم خواست خداحافظی کنه دوتایی اشک هامون سرازیر شد تا اشک مامانمو دیدم به طرف سالن دویدم .می دونستم از پشت شیشه دارن نگاهمون می کنند اما حتی برای یک لحظه هم پشت سرم رو نگاه نکردم.

ازپله های هواپیما که بالا می رفتم به آسمان نگاه کردم زیر لب گفتم دلم برایت تنگ می شود همیشه آبی بمان آسمان شهرم.

هواپیما بر فراز آسمان شهرم بود هنوز نرفته دلتنگ شهرم شدم فکر می کردم دیگر هرگز شهرم را نخواهم دید

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
سیب کال

سلام گلم ممنون از حضورت.من لینکت کردم[قلب]

تنها

چه قدر سخته دل کندن از عزیزان و دوستانی که سالها لحظه لحظه زندگیت رو در کنار انها گذروندی من هم همین تجربه رو داشتم و کاملا درکت میکنم

زی زی

می تونم بپرسم چرا میگی :دیگر شهرم را نخواهم دید؟!!! یعنی نمی آی به خانوادت سر بزنی یا بعد از بازنشستگی همسرت برگردی!!؟؟