به خانه ام خوش آمدم

 

پاکت بی تمبر و تاریخ

نامه ی بی اسم و امضا

کوچه ی دلواپسی ها

برسد به دست بابا

با سلام خدمت بابا

عرض کنم که غربت ما

اینقدر بد نیست که میگن

راضییم الحمداله

 

تمام مسیر رسیدن به خانه را ،توی تاکسی گریه کردم وقتی به فاصله فکر می کردم گریه ام شدیدتر می شد

همسرم در خانه را باز کرد و با لبخند گفت: خوش آمدی مطمئن باش هر وقت دلتنگ شدی می تونی بری پس اشک هاتو پاک کن بعد برو تو خونه.

همونجا به خودم قول دادم قوی و صبور باشم اشکامو پاک کردم و با لبخند وارد خونه شدم.

حالا چند سال گذشته و من دیگه موقع رفت و آمدم به ایران دیگه گریه نمی کنم . درسته اینجا وطنم نیست اما خانه ام هست وقتی ایرانم دلم برایش تنگ میشه.

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
تنها

چه قدر زیبا نوشتی متن اول پستت واقعا من رو تحت تاثیر قرار داد